تبليغاتX
دلمشغولی
دلمشغوليهاي يك پسر خوب و بی آزار

با سلام فراوان خدمت همه دوستان

از اینکه چند وقتی فرصت نکردم خزئبلات خودم رو پیاده کنم معذرت میخوام.

غرض از مزاحمت اینه که مریم من رو به یلدا بازی دعوت کرده بود ولی از اونجاییکه من خیلی آپ تو دیت هستم تازه الان فهمیدم و مثل یه بچه زبون بفهم و بدون در نظر گرفتن ۱۷ روز تاخیر تصمیم دارم اعتراف بکنم:

سکانس اول:

داخلی

اتاق تقریبآ تاریک است و یک لامپ ۶۰ وات با ریتم اعصاب خوردکنی داره تاب میخوره. من زیر لامپ و با دستهای بسته به صندلی بیحرکت نشستم. حرکت لامپ مرتبآ سایه کثیفمو (چرا کثیف؟؟؟ اعترافات رو بخونید خودتون میفهمید) در جهات مختلف رو زمین و دیوار میندازه....

بازپرس از در آهنی (که موقع بازشدن بدجوری ناله میکنه) میاد تو....آروم کتشو در میاره... پیراهن سفید تمیزش تو تاریکی بدجوری تو چشم میزنه... سرم رو بالا میارم...هنوز قیافشو درست ندیدم که یک کفگیر رو تو هوا میبینم که پس از بالا رفتن مسیرشو به سمت صورت من منحرف میکنه و در کسری از ثانیه میخوره تو گوشم. من تازه متوجه شدم که کفگیر مورد نظر در واقع دست اقای بازپرس محترم است. (ضربت دستش من رو یاد اقای صادقی میندازه-پانوشت یک). آدم نفهم نیومد اولش سئوال کنه بعد بزنه ( شد قضیه همون "روبهی در دیهی میدوید..."-پانوشت دو) شاید من خودم مثل بچه آدم همه چی رو میگفتم.

سرشو خم کرد طرفم... تازه صورتشو دیدم و و البته کمی از هیکلشو... بنده خدا هیکل و قیافش کپی آرنولد بود فقط یه کم ته ریش داشت...

با یه صدای دورگه گفت : سلام پسرم!!!!

مرتیکه الدنگ روانی نه به زدنش و نه به پسرم گفتنش...

... من دیگه قضیه رو کشش نمیدم خلاصه طرف یه سه چهارتا کفگیر دیگه به قسمتهای مختلف صورتم زد ولی من در این مدت بیکار نبودم و یکبار با شکم زدم تو زانوش و یک بار هم با گردنم محکم دستشو گرفتم فشار دادم (نه پس فکر کردید چی؟؟؟؟) بعد از اینکه سه چهار دقیقه ای مستفیض شدیم رو کرد گفت: من هنوز گرم نشدم و اگه گرم بشم حداقل یک ساعتی طول میکشه تا دوباره سرد بشم... میخوای اعتراف کنی یا خودمو گرم کنم؟

من هم در کمال شجاعت اعلام کردم : من در برابر هیچ شکنجه ای تسلیم نمیشم!!!!.... نه عمراْ همچین چیزی نگم!!!! مریضم الکی بخاطر یه شب یلدا خودمو درب و داغون کنم... پس با ارامش گفتم هرچی بخوای بهت میگم....

اون توضیح داد که چیز زیادی نمیخواد فقط چون مریم میخواد یلدا بازی کنه ازم ۵ تا اعتراف میخواد وگرنه کار دیگه ای با من نداره (بازهم ممنونم مریم خانم... سایه لطفتون هیچوقت از سر ما کم نشه)

من بدون معطلی و مکث شروع کردم به اعتراف کردن :

نما داخلی :

کلوزاپ از صورت من با دماغ شکسته و صورت خونین و مالین....

  1. من هیچوقت دوست دختر نداشتم... این بعلت عدم وجود هورمونها و البته مهارت در زبان بازی نبوده(در مورد زبوندار بودن دوستام شاهدند ولی  در مورد هورمون خوب طبیعتآ شاهدی ندارم)بلکه صرفاْ به این دلیل بوده که نمیتونم به هیچکس بالاتر یک سطحی دید داشته باشم. اصولآ شان اونا رو بالاتر از این قضیه میبینم که بازیچه من بشن ( چون از نظر من دوست دختر در نود درصد موارد فوق بازیچه هستش)
  2. من حد فاصل سن ۴ تا ۷ سالگی تعداد ۲۰ مارمولک و ۶ ماهی قرمز و تعداد نامتنابهی مورچه (از نژادهای مختلف) رو کشتم. البه ماهی ها خودشون مرده بودند و من فقط جراحیشون میکردم و چند عمل پیوند قلب و پیوند بادکنک موفق هم داشتم. در مورد مارمولکها قضیه یخورده فرق میکنه... چند تا شونو با برق کشتم چند تایی هم تو اب خفه کردم و البته بقیه رو به شیوه سنتی حمله با دمپایی... یه چیز بگم حال بعضیهاتون بهم بخوره... من سالها قبل از اکران فیلم "سکوت بره ها" ۱۰ مارمولک رو قلفتی پوست کندم و در دفعات آخر اینقدر ماهر شده بودم که فقط با دو سنجاق قفلی(!!!!!) در سه حرکت اینکارو میکردم.ضمنآ در مورد مورچه ها همه روشهای ممکن (اتاق گاز-صندلی الکتریکی- طناب دار - گیوتین و ....) امتحان شد.
  3. از تهمت زدن حالم بهم میخوره و تنها موردیه که میتونه یه کم من رو عصبانی کنه و "مطمئن باشید که شما نمیخواهید عصبانیت من رو ببینید" (نقل به مضمون از دیالوگ آخر فیلم هالک)
  4. اطلاعات عمومی من بد نیست ولی این باعث شده که گاهی که مغرور میشم الکی الکی خودم بندازم تو هچل و بیخود و بی جهت قاطی یه بحثی بشم که بیرون اومدنش با خداست و البته چند باری هم ضایع شدم
  5. من همین جا اعتراف میکنم که طرفدار پروپاقرص هری پاتر هستم و در هواداری من همین بس که ادعا میکنم تو ایران اولین نفری بودم که کتاب ششم رو تموم کرد (یک روزه... البته نسخه انگلسیشو و درست همزمان با انتشارش تو دنیا) و از این بابت هم اصلآ شرمنده نیستم.

در این لحظه بازپرس با لحنی آکنده از محبت گفت : ممنون پسرم!!!! فقط هرچی تلاش میکنم میبینم حیف تو نیست که چهار تا کشیده دیگه نخوری....

من هم خوب کاملآ قانع شدم و ایندفعه مقاومت نکردم و نذاشتم بنده خدا یوقت عقده ای بار بیاد....

نما : خارجی

استیشن سیاه رنگ در روشنایی کم فروغ سپیده دم کنار جاده ای خاکی توقف میکنه و از در عقب چیزی به بیرون پرت میشه.... ماشین دور میزنه و با سرعت دور میشه... خاک همه جا رو پر کرده و چیزی معلوم نیست... یواش یواش که خاکها میشینن رو زمین مشخص میشه اونی که افتاده زمین یه پسر که روی صورتش پر از جای کفگیره!!!!!... پسر به سختی خودشو تکون میده و پا میشه.... نگاهی به دور و برش میندازه و رو به دوربین میگه :

کات


پانوشت یک : رجوع کنید به پست تولدم مبارک بخش سالهای دبستان

پانوشت دو : گفتم شاید یادتون نیاد خواستم یه توضیح روشنگرانه هم بدم : منظور همون داستانیه که اول میکندند بعد میشمردن

عزیزان نظر یادشون نره... ضمنآ من هیچکسی رو به این بازی دعوت نمیکنم... چون خیلی درد داره

نوشته شده توسط م.بي آزار در ساعت 5:47 | لینک  |