تبليغاتX
دلمشغولی
دلمشغوليهاي يك پسر خوب و بی آزار

خنده دارترين جوك دنيا


وسط اين فضاي سياسي و ملتهب گفتم شايد همچين مطلبي هم خوندنش خالي از لطف نباشه


امروز دنبال يه صورتك خندان تو گوگل ميگشتم كه به سايت زير برخورد كردم

The laugh lab



اين سايت توسط يه بنده خداي پروفسوري به نام آقاي وايزمن راه اندازي شده و توي اون خنده و مسايل مرتبط با اون بصورت كاملاً علمي بررسي مي شده... يكي از پروژه هاي جالب اين سايت (كه الان تموم شده) پيدا كردن خنده دارترين جوك جهان بوده كه خيلي بنظرم جالب اومد، من رتبه هاي يك و دو اون رو اينجا ميزارم... گو اينكه از نظر خيليها بزرگترين جوك عالم احمدي نژاد هست ولي خب اينها هم خوندنش بد نيست


رتبه اول:

دو شكارچي داشتند با هم درون جنگل راه ميرفتند. ناگهان يكي از شكارچي هاي روي زمين مي افته. حالتش نشون ميداد كه نفس نميكشه و چشمانش هم خيره شده بود. دوستش تلفن همراهشو درمياره و به اورژانس زنگ ميزنه
اورژانس: بفرماييد
شكارچي: فكر كنم دوست من مرده بايد چيكار كنم
اورژانس: خونسرد باشيد، من به شما كمك ميكنم. ابتدا بايد مطمئن بشيم كه دوست شما واقعاً مرده است يا نه

چند لحظه سكوت برقرار ميشود و ناگهان صداي يك گلوله مي آيد

شكارچي(نفس زنان): خوب مطمئن شدم... حالا چيكار كنم؟



رتبه دوم: (كه احتمالاً شنيده باشيد)

شرلوك هولمز و واتسون براي كمپينگ ميرن به خارج از شهر و چادر ميزنن و ميخوابند. نيمه هاي شب هولمز از واتسون ميپرسه:
واتسون ستاره ها رو نگاه كن و بگو چي ميبيني؟

واتسون كمي دقت نميكنه و ميگه : ميليون ها ميليون ستاره

هولمز: استنباط خودت رو از مشاهداتت بگو

واتسون: ميليونها ستاره وجود دارند كه تعدادي از اونها سياراتي هم اطراف خودشون دارند كه تعدادي از اون سيارات ميتوانند مشابه ما باشند و تعدادي از آن سيارات مشابه ميتوانند حيات در خودشان داشته باشند. در نتيجه احتمالاً موجوداتي شبيه به ما هم در آنها زندگي ميكنند

هولمز فرياد زد : تو يه احمقي واتسون... اين يعني كه يه نفر چادر ما رو دزديده


البته جكهاي ديگري هم هست كه بهتره ترجمه نشه!!!... در هر صورت تو اين فضاي افسردگي و دلمردگي اينم يجور حركته براي دل مردم
توي سايت مطالب ديگه اي مثل كليپ و فايلهاي صوتي هم ميتونيد پيدا كنيد

من چند تا جك ديگه هم كپي پيست ميكنم ميزارم پايين مطلب... هميشه شاد باشيد در سايه رهبر عليلمون

American joke:

Texan: “Where are you from?”
Harvard grad: “I come from a place where we do not end our sentences with prepositions.”
Texan: “Okay – where are you from, jackass?”


Freudian Jokes:
A woman told her friend: “For eighteen years my husband and I were the happiest people in the world! Then we met.”


A newly ordained priest is nervous about hearing confessions and asks an older priest to observe one of his sessions to give him some tips. After a few minutes of listening, the old priest suggests that they have a word. “I’ve got a few suggestions,” he says. “Try folding your arms over your chest and rub your chin with one hand.” The new priest tries this. “Very good,” says his senior. “Now try saying things like 'I see', 'I understand' and 'Yes, go on.'” The younger priest practises these sayings, too. “Well done,” says the older priest. “Don't you think that's better than slapping your knee and saying: “No way! What happened next?”

نوشته شده توسط م.بي آزار در ساعت 15:6 | لینک  | 

با سلام فراوان خدمت همه دوستان

از اینکه چند وقتی فرصت نکردم خزئبلات خودم رو پیاده کنم معذرت میخوام.

غرض از مزاحمت اینه که مریم من رو به یلدا بازی دعوت کرده بود ولی از اونجاییکه من خیلی آپ تو دیت هستم تازه الان فهمیدم و مثل یه بچه زبون بفهم و بدون در نظر گرفتن ۱۷ روز تاخیر تصمیم دارم اعتراف بکنم:

سکانس اول:

داخلی

اتاق تقریبآ تاریک است و یک لامپ ۶۰ وات با ریتم اعصاب خوردکنی داره تاب میخوره. من زیر لامپ و با دستهای بسته به صندلی بیحرکت نشستم. حرکت لامپ مرتبآ سایه کثیفمو (چرا کثیف؟؟؟ اعترافات رو بخونید خودتون میفهمید) در جهات مختلف رو زمین و دیوار میندازه....

بازپرس از در آهنی (که موقع بازشدن بدجوری ناله میکنه) میاد تو....آروم کتشو در میاره... پیراهن سفید تمیزش تو تاریکی بدجوری تو چشم میزنه... سرم رو بالا میارم...هنوز قیافشو درست ندیدم که یک کفگیر رو تو هوا میبینم که پس از بالا رفتن مسیرشو به سمت صورت من منحرف میکنه و در کسری از ثانیه میخوره تو گوشم. من تازه متوجه شدم که کفگیر مورد نظر در واقع دست اقای بازپرس محترم است. (ضربت دستش من رو یاد اقای صادقی میندازه-پانوشت یک). آدم نفهم نیومد اولش سئوال کنه بعد بزنه ( شد قضیه همون "روبهی در دیهی میدوید..."-پانوشت دو) شاید من خودم مثل بچه آدم همه چی رو میگفتم.

سرشو خم کرد طرفم... تازه صورتشو دیدم و و البته کمی از هیکلشو... بنده خدا هیکل و قیافش کپی آرنولد بود فقط یه کم ته ریش داشت...

با یه صدای دورگه گفت : سلام پسرم!!!!

مرتیکه الدنگ روانی نه به زدنش و نه به پسرم گفتنش...

... من دیگه قضیه رو کشش نمیدم خلاصه طرف یه سه چهارتا کفگیر دیگه به قسمتهای مختلف صورتم زد ولی من در این مدت بیکار نبودم و یکبار با شکم زدم تو زانوش و یک بار هم با گردنم محکم دستشو گرفتم فشار دادم (نه پس فکر کردید چی؟؟؟؟) بعد از اینکه سه چهار دقیقه ای مستفیض شدیم رو کرد گفت: من هنوز گرم نشدم و اگه گرم بشم حداقل یک ساعتی طول میکشه تا دوباره سرد بشم... میخوای اعتراف کنی یا خودمو گرم کنم؟

من هم در کمال شجاعت اعلام کردم : من در برابر هیچ شکنجه ای تسلیم نمیشم!!!!.... نه عمراْ همچین چیزی نگم!!!! مریضم الکی بخاطر یه شب یلدا خودمو درب و داغون کنم... پس با ارامش گفتم هرچی بخوای بهت میگم....

اون توضیح داد که چیز زیادی نمیخواد فقط چون مریم میخواد یلدا بازی کنه ازم ۵ تا اعتراف میخواد وگرنه کار دیگه ای با من نداره (بازهم ممنونم مریم خانم... سایه لطفتون هیچوقت از سر ما کم نشه)

من بدون معطلی و مکث شروع کردم به اعتراف کردن :

نما داخلی :

کلوزاپ از صورت من با دماغ شکسته و صورت خونین و مالین....

  1. من هیچوقت دوست دختر نداشتم... این بعلت عدم وجود هورمونها و البته مهارت در زبان بازی نبوده(در مورد زبوندار بودن دوستام شاهدند ولی  در مورد هورمون خوب طبیعتآ شاهدی ندارم)بلکه صرفاْ به این دلیل بوده که نمیتونم به هیچکس بالاتر یک سطحی دید داشته باشم. اصولآ شان اونا رو بالاتر از این قضیه میبینم که بازیچه من بشن ( چون از نظر من دوست دختر در نود درصد موارد فوق بازیچه هستش)
  2. من حد فاصل سن ۴ تا ۷ سالگی تعداد ۲۰ مارمولک و ۶ ماهی قرمز و تعداد نامتنابهی مورچه (از نژادهای مختلف) رو کشتم. البه ماهی ها خودشون مرده بودند و من فقط جراحیشون میکردم و چند عمل پیوند قلب و پیوند بادکنک موفق هم داشتم. در مورد مارمولکها قضیه یخورده فرق میکنه... چند تا شونو با برق کشتم چند تایی هم تو اب خفه کردم و البته بقیه رو به شیوه سنتی حمله با دمپایی... یه چیز بگم حال بعضیهاتون بهم بخوره... من سالها قبل از اکران فیلم "سکوت بره ها" ۱۰ مارمولک رو قلفتی پوست کندم و در دفعات آخر اینقدر ماهر شده بودم که فقط با دو سنجاق قفلی(!!!!!) در سه حرکت اینکارو میکردم.ضمنآ در مورد مورچه ها همه روشهای ممکن (اتاق گاز-صندلی الکتریکی- طناب دار - گیوتین و ....) امتحان شد.
  3. از تهمت زدن حالم بهم میخوره و تنها موردیه که میتونه یه کم من رو عصبانی کنه و "مطمئن باشید که شما نمیخواهید عصبانیت من رو ببینید" (نقل به مضمون از دیالوگ آخر فیلم هالک)
  4. اطلاعات عمومی من بد نیست ولی این باعث شده که گاهی که مغرور میشم الکی الکی خودم بندازم تو هچل و بیخود و بی جهت قاطی یه بحثی بشم که بیرون اومدنش با خداست و البته چند باری هم ضایع شدم
  5. من همین جا اعتراف میکنم که طرفدار پروپاقرص هری پاتر هستم و در هواداری من همین بس که ادعا میکنم تو ایران اولین نفری بودم که کتاب ششم رو تموم کرد (یک روزه... البته نسخه انگلسیشو و درست همزمان با انتشارش تو دنیا) و از این بابت هم اصلآ شرمنده نیستم.

در این لحظه بازپرس با لحنی آکنده از محبت گفت : ممنون پسرم!!!! فقط هرچی تلاش میکنم میبینم حیف تو نیست که چهار تا کشیده دیگه نخوری....

من هم خوب کاملآ قانع شدم و ایندفعه مقاومت نکردم و نذاشتم بنده خدا یوقت عقده ای بار بیاد....

نما : خارجی

استیشن سیاه رنگ در روشنایی کم فروغ سپیده دم کنار جاده ای خاکی توقف میکنه و از در عقب چیزی به بیرون پرت میشه.... ماشین دور میزنه و با سرعت دور میشه... خاک همه جا رو پر کرده و چیزی معلوم نیست... یواش یواش که خاکها میشینن رو زمین مشخص میشه اونی که افتاده زمین یه پسر که روی صورتش پر از جای کفگیره!!!!!... پسر به سختی خودشو تکون میده و پا میشه.... نگاهی به دور و برش میندازه و رو به دوربین میگه :

کات


پانوشت یک : رجوع کنید به پست تولدم مبارک بخش سالهای دبستان

پانوشت دو : گفتم شاید یادتون نیاد خواستم یه توضیح روشنگرانه هم بدم : منظور همون داستانیه که اول میکندند بعد میشمردن

عزیزان نظر یادشون نره... ضمنآ من هیچکسی رو به این بازی دعوت نمیکنم... چون خیلی درد داره

نوشته شده توسط م.بي آزار در ساعت 5:47 | لینک  |