سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
سلام

امروز سه شنبه مورخ چهاردهم شهريور سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج سالگرد روزي هستش كه يكي از بندگان گناهكار خدا آمد يه سري بدنيا بزنه و برگرده به جهنم كه خدا تصميم گرفت يخورده بيشتر نگهش داره كه گناهاش سنگينتر بشن و در عمق بيشتر از جهنم ساكنش كنه.... و اين فرجه خدا تاحالا بيست و سه سال طول كشيده و تا حالا تونستم تا طبقه پنجم جهنم پيش برم... اگه عمري باقي باشه تو همين چند وقته تا طبقه هفتم هم ميرم... من تصميم دارم در طبقه هفتم بهمراه دوستان خوبم كه ميدونم از الان اونجا جاشون رزرو شده (مثل توحيد{پانوشت 1}، احمد، رامين، مهدي، پسرعمو، و بقيه بروبچس) يه بستني فروشي باز كنيم و به سوختگاني كه از محل عذاب برميگردند بستني يخي بفروشيم كه پيشاپيش از تمام علاقه مندان دعوت به همكاري ميشود. شايد اگه تعداد بالا رفت يه هندونه فروشي هم كنارش زديم.
براي من اين بيست و سه سال گذشته، سالهايي بود پر از حسرت... حسرت از اينكه چرا كم ياد گرفتم (از همه چيز) و چرا از اونهايي كه ياد گرفتم نتونستم به نحو احسن استفاده كنم...؟؟؟؟
بگذريم... خدا رو شاكرم كه به من اين موهبت را داد كه بتونم به دوستام كمك كنم و دل كسي رو نشكنم (اگر هم سهواً چيزي رو شكستم ببخشيد... بياريد پيش خودم كه چيني بند زن ماهري هستم).
اميدوارم كه بتونم دل همه انسانها رو شاد كنم.
من در اين بيست و سه سال آدم خوبي نبودم و از جهات زيادي از خودم راضي نيستم چراش هم بماند براي خودم.
ميخوام خيلي سريع زندگيمو يه مروري بكنم و برم بخوابم :
از دوران كودكي چيزاي زيادي يادمه كه بدترينش جنگ و بمباران و آژير قرمز و فاميلهاي تو جبهه بودند و زيباترينش پدر و مادرم. البته سرندپيتي هم خوب بود.
پس از كودكي رفتيم مدرسه كه شايد تنها كسي باشم كه روز اول كلاس اول مدرسه توسط مدير جلوي سيصد تا بچه كتك خوردم اونم بخاطر اينكه تو صف به حرفاش خنديدم ....اسمش آقاي صادقي بود و براحتي ميتونست بره و در مسابقات بوكس سنگين وزن مقامهاي خوبي براي ايران بياره كه متاسفانه ترجيح داد در مدرسه بمونه و به هدايت بچه ها مشغول بشه. بااينحال اين كتك روي رفتار من هيچ تاثير سوئي نداشت و فقط باعث ميشد گاهي بخوام با چاقوي كالباس بري بوفه مدرسه چشماي صادقي رو دربيارم كه (خوشبختانه يا متاسفانه) لامصب هميشه در اين بوفه قفل بود.
ولي مدرسه رو خيلي دوست داشتم از اون بيشتر يادگرفتن رو دوست داشتم ... ولي چون تنها چيزي كه تو مدرسه ياد نميدن درس بود تعداد زيادي فحش و ناسزاي ركيك در طي دوران تحصيلم ياد گرفتم كه (خوشبختانه يا متاسفانه) هنوز فرصت پيدا نكردم از اين منبع غني استفاده مناسبي بكنم.
بعدش رفتم راهنمايي و اونجا ناگهان به علت ترشح تعدادي بيشماري هورمون كه از قبل هماهنگ نشده بود صدام كلفت شد و من رو كه هميشه تو گروه سرود بودم از گروه بيرون انداختند.... از جمله اثرات ديگر اين هورمونهاي شيطون درآوردن ريش و سيبيل بود كه اوايلش اصلاً قشنگ نبود و بيشتر شبيه ... بود. از ديگر اثرات ترشح هورمونها به دلايلي عبور ميكنيم. نكته قابل ذكر اين بود كه من سالي يكبار تو مدرسه دعوا كردم و تونستم بخشي از استعداد نهفته خودم براي كتك خوردن رو كشف كنم كه البته يكبار هم زدم ولي اصلاً حال نداد.
بعد رفتم دبيرستان و اونجا خيلي كارها كردم كه بدلايل اخلاقي از ذكر آنها معذورم... ولي نكته قابل ذكرش اينه كه دومين بار اينجا كتك خوردم كه خوشبختانه اينبار كتك زن مورد نظر دچار سوءتغذيه مفرط بود (كلاً دو تا استخوون بود كه با لايه نازكي از پوست پوشانده شده بود) و من هم كه ستوني بودم واسه خودم.... ولي متاسفانه اون روز انگشتر عقيق لب پريدش تو دستش بود و ستون مورد نظر از چند نقطه دچار شكستگي و خونريزي شد (البته اينا رو واسه طنز گفتم وگرنه عمراً)
بعد رفتم دانشگاه... اونم از نوع آزادش و تاز اونم جالبتراز مدل يزديش و تازه در رشته مهندسي پشم (همون نساجي).... براي من كه در تمام دوران تحصيل شاگرد اول بودم و نمراتم بالاي هيجده بود خيلي زور داشت... ولي خوب من هم يكي از هزاران نفري بودم كه قرباني مسابقه اي نابرابري به نام كنكور بوديم... در هر صورت رفتم يزد و چهار سال تنها و دور از تمام ديگر دانشجوها در محله قديمي از يزد ساكن شدم.... از مشخصات اين دوره اين بود كه در سال اول و دوم تعداد متنابهي از من حالشون بهم ميخورد و تعداد اندكي با من دوست بودند... سال سوم و چهارم دسته اول با من رفيق شدند و دسته دوم حالشون از دسته اول بهم خورد.... در يزد هزاران اتفاق اخلاقي و غيراخلاقي افتاد كه هركدومش پتانسيل تبديل به يك فيلم بلند سينمايي رو داره كه شايد بعدا گفتم.
بعد يه بار كه همينجوري از جلوي در دانشگاه علم و صنعت رد شدم گفتم برم تو يه امتحاني هم بدم كه رفتم و شانس و با من يار بود و ارشد تهران قبول شدم. در اين دوره فهميدم كه درس چيز بسيار مزخرفي هستش و پول و پارتي حرف اول را ميزند و تنها كاري كه تو دانشگاه ها نميشود كار علمي است. از نكات قابل ذكر اين دوره آشنايي با تعدا زيادي آدم بيكار بود كه تصميم داشتند ادامه تحصيل بدهند ولي متاسفانه درك نميكردند كه اينها همش پشمه (هم پشم نساجي و هم اون پشم) .
الان هم در شرف فارغ التحصيلي دارم و در روز تولدم به اين فكر ميكنم اگه تاحالا رفته بودم خوابيده بودم شما الكي اينهمه مطلب بيخودي كه تراوشات بيخوديه يك ذهن خواب آلود هست نميخونديد.... لطفاً من رو از نظراتتون بي بهره نزاريد
براي من اين بيست و سه سال گذشته، سالهايي بود پر از حسرت... حسرت از اينكه چرا كم ياد گرفتم (از همه چيز) و چرا از اونهايي كه ياد گرفتم نتونستم به نحو احسن استفاده كنم...؟؟؟؟
بگذريم... خدا رو شاكرم كه به من اين موهبت را داد كه بتونم به دوستام كمك كنم و دل كسي رو نشكنم (اگر هم سهواً چيزي رو شكستم ببخشيد... بياريد پيش خودم كه چيني بند زن ماهري هستم).
اميدوارم كه بتونم دل همه انسانها رو شاد كنم.
من در اين بيست و سه سال آدم خوبي نبودم و از جهات زيادي از خودم راضي نيستم چراش هم بماند براي خودم.
ميخوام خيلي سريع زندگيمو يه مروري بكنم و برم بخوابم :
از دوران كودكي چيزاي زيادي يادمه كه بدترينش جنگ و بمباران و آژير قرمز و فاميلهاي تو جبهه بودند و زيباترينش پدر و مادرم. البته سرندپيتي هم خوب بود.
پس از كودكي رفتيم مدرسه كه شايد تنها كسي باشم كه روز اول كلاس اول مدرسه توسط مدير جلوي سيصد تا بچه كتك خوردم اونم بخاطر اينكه تو صف به حرفاش خنديدم ....اسمش آقاي صادقي بود و براحتي ميتونست بره و در مسابقات بوكس سنگين وزن مقامهاي خوبي براي ايران بياره كه متاسفانه ترجيح داد در مدرسه بمونه و به هدايت بچه ها مشغول بشه. بااينحال اين كتك روي رفتار من هيچ تاثير سوئي نداشت و فقط باعث ميشد گاهي بخوام با چاقوي كالباس بري بوفه مدرسه چشماي صادقي رو دربيارم كه (خوشبختانه يا متاسفانه) لامصب هميشه در اين بوفه قفل بود.
ولي مدرسه رو خيلي دوست داشتم از اون بيشتر يادگرفتن رو دوست داشتم ... ولي چون تنها چيزي كه تو مدرسه ياد نميدن درس بود تعداد زيادي فحش و ناسزاي ركيك در طي دوران تحصيلم ياد گرفتم كه (خوشبختانه يا متاسفانه) هنوز فرصت پيدا نكردم از اين منبع غني استفاده مناسبي بكنم.
بعدش رفتم راهنمايي و اونجا ناگهان به علت ترشح تعدادي بيشماري هورمون كه از قبل هماهنگ نشده بود صدام كلفت شد و من رو كه هميشه تو گروه سرود بودم از گروه بيرون انداختند.... از جمله اثرات ديگر اين هورمونهاي شيطون درآوردن ريش و سيبيل بود كه اوايلش اصلاً قشنگ نبود و بيشتر شبيه ... بود. از ديگر اثرات ترشح هورمونها به دلايلي عبور ميكنيم. نكته قابل ذكر اين بود كه من سالي يكبار تو مدرسه دعوا كردم و تونستم بخشي از استعداد نهفته خودم براي كتك خوردن رو كشف كنم كه البته يكبار هم زدم ولي اصلاً حال نداد.
بعد رفتم دبيرستان و اونجا خيلي كارها كردم كه بدلايل اخلاقي از ذكر آنها معذورم... ولي نكته قابل ذكرش اينه كه دومين بار اينجا كتك خوردم كه خوشبختانه اينبار كتك زن مورد نظر دچار سوءتغذيه مفرط بود (كلاً دو تا استخوون بود كه با لايه نازكي از پوست پوشانده شده بود) و من هم كه ستوني بودم واسه خودم.... ولي متاسفانه اون روز انگشتر عقيق لب پريدش تو دستش بود و ستون مورد نظر از چند نقطه دچار شكستگي و خونريزي شد (البته اينا رو واسه طنز گفتم وگرنه عمراً)
بعد رفتم دانشگاه... اونم از نوع آزادش و تاز اونم جالبتراز مدل يزديش و تازه در رشته مهندسي پشم (همون نساجي).... براي من كه در تمام دوران تحصيل شاگرد اول بودم و نمراتم بالاي هيجده بود خيلي زور داشت... ولي خوب من هم يكي از هزاران نفري بودم كه قرباني مسابقه اي نابرابري به نام كنكور بوديم... در هر صورت رفتم يزد و چهار سال تنها و دور از تمام ديگر دانشجوها در محله قديمي از يزد ساكن شدم.... از مشخصات اين دوره اين بود كه در سال اول و دوم تعداد متنابهي از من حالشون بهم ميخورد و تعداد اندكي با من دوست بودند... سال سوم و چهارم دسته اول با من رفيق شدند و دسته دوم حالشون از دسته اول بهم خورد.... در يزد هزاران اتفاق اخلاقي و غيراخلاقي افتاد كه هركدومش پتانسيل تبديل به يك فيلم بلند سينمايي رو داره كه شايد بعدا گفتم.
بعد يه بار كه همينجوري از جلوي در دانشگاه علم و صنعت رد شدم گفتم برم تو يه امتحاني هم بدم كه رفتم و شانس و با من يار بود و ارشد تهران قبول شدم. در اين دوره فهميدم كه درس چيز بسيار مزخرفي هستش و پول و پارتي حرف اول را ميزند و تنها كاري كه تو دانشگاه ها نميشود كار علمي است. از نكات قابل ذكر اين دوره آشنايي با تعدا زيادي آدم بيكار بود كه تصميم داشتند ادامه تحصيل بدهند ولي متاسفانه درك نميكردند كه اينها همش پشمه (هم پشم نساجي و هم اون پشم) .
الان هم در شرف فارغ التحصيلي دارم و در روز تولدم به اين فكر ميكنم اگه تاحالا رفته بودم خوابيده بودم شما الكي اينهمه مطلب بيخودي كه تراوشات بيخوديه يك ذهن خواب آلود هست نميخونديد.... لطفاً من رو از نظراتتون بي بهره نزاريد
پانوشت 1 : بدجوونوريه اينم عكسش كه براي رعايت مسايل اخلاقي و امنيتي از پشتش گرفته شده.... 
نوشته شده توسط م.بي آزار در ساعت 22:10 | لینک
|
